داستان سوباسا و سرزمین نفرین شده
روز هفتم ژوئن سال 1997 در یکی از خوش آب و هواترین روز هفته در فصل بهار بود که پسرکی برای ملاقات با دوست خود تارو تصمیم گرفت به دیدن او برود. برای اینکار باید ابتدا از جنگل کاتاناکا عبور میکرد. بنابراین سوباسا صبح براه افتاد و به جنگل رسید و در حال عبور کردن بود و درختان آنقدر زیبا بودند که محو تماشای آنها شده بود که چشمش به کبوتری برخورد که داره سمتش میاد . سوباسا متعجب شد و گفت از من چی میخوای؟ کبوتر گفت سلام سوباسا به کمک تو احتیاج داریم . لطفا کمکون کن.سوباسا پرسید من چطور میتونم کمکتون کنم؟ کبوتر گفت بنظر میرسد تو پسر قوی و دارای مهارت بالایی هستی و از توپی که با خودت حمل میکنی فهمیدم که تو همون شخص هستی؟ سوباسا گفت منظورت چیه؟ من کی هستم؟کبوتر گفت در افسانه ها آمده که روزی پسرکی با توپ به کاتاناکا خواهد آمد و سرزمین ما را از نفرین جادوگر بدجنس نجات خواهد داد و تو اون فرد برگذیده هستی.
سوباسا گفت خب حالابگو ببینم چکاری از دست من برمیاد چون من هر چه زودتر باید به خانه ی دوستم که آنطرف جنگله بروم. کبوتر گفت نیازی نیست نگران باشی در سرزمین ما زمان کندتر میگذرد و تو میتونی درصورت موفقیت به موقع به مقصدت برسی.سوباسا موافقت کرد و از راهی که کبوتر نشان میداد رفت.
پرنده در راه به سوباسا گفت این راه پر از خطراتی است که ممکنه مانع موفقیت سوباسا در انجام ماموریتش بشه.آنها رفتند و رفتند و رفتند تا یکدفعه کبوتر ایستاد.سوباسا گفت چرا وایسادی؟ کبوتر گفت الان نوبت توئه که مهارتتو نشون بدی.ما باید از داخل این غار که اولین غار خواهد بود عبور کنیم. درون این غار فردی به اسم تاکاشی وجد دارد و باید او را شکست بدیم تا بتونیم به راهمون ادامه بدیم. سوباسا و کبوتر وارد غار شدند و تاکاشی جلو آمد و خودش را معرفی کرد و گفت من تاکاشی هستم . تو کی هستی ؟ اینجا چه میخواهی؟
سوباسا گفت من رهگذری هستم که هدف من از آمدن به اینجا این است که تو را شکست دهم.تاکاشی گفت چی؟ انگار خیلی مطمئن بنظر میرسی. بسیار خوب اگه بتونی شکستم بدی قول میدم بزارم به راهتون ادامه بدید.کبوتر گفت قبول است اما روش مبارزه به چه صورت خواهد بود؟
تاکاشی گفت خیلی سادست ما هر کدام توپ را 3 بار به سمت دایره ی هدف شوت میکنیم ولی هر بار مسافت مانع را دورتر میکنیم.حتی اگر 1 ضربه هم به هدف نخورد تو را نفرین خواهم کرد تا برای ابد در اینجا ماندگار شوی.موافقی سوباسا؟ کبوتر گفت اینکار بنظر سخت میاد و تو میتونی شکستش بدی؟ سوباسا گفت نگران نباش و بسپرش بمن. سپس هر 2 آماده ی مبارزه شدند.
تاکاشی گفت تو اول شروع کن و سوباسا اولین ضربه رو به هدف زد بعدش تاکاشی هم اولین ضربه رو به هدف زد و همینطور هر 2 در ضربه ی دومی هم موفق بودند ولی نوبت به ضربه ی آخر رسید و سوباسا خواست تا ضربه ی سوم را بزند که تاکاشی گفت این خیلی ساده بود اما برای اینکار بیا سخت ترش کنیم و 2 توپ رو همزمان به هدف بزنیم. تو موافقی سوباسا؟ کبوتر باز گفت نه این ممکن نیست اما سوباسا کمی فکر کرد و گفت قبوله بیا از 2 توپ استفاده کنیم.
مانع دوباره دورتر از قبل شد و تاکاشی پشت توپ ایستاد و زیر لب گفت من تا به حال نتونستم چنین کاری انجام دهم اما به هر حال اگر موفق شوم میتوان سوباسا را نفرین کنم و توپ اول را شوت کرد و بلافاصله توپ دوم را. توپ اول به هدف خورد ولی توپ دوم به توپ اول برخورد کرد و همان اولی را به هدف زد.
سوباسا هم پشت توپ رفت و کمی فکر کرد و با خود گفت اگه منم این روش رو بکار ببرم موفق نخواهم بود که راهی به ذهنش رسید.توپ اول را آرام شوت کرد و توپ دوم را با کمی مکث قویتر و بلندتر از توپ لول شوت کرد و به این ترتیب اول توپ دوم و بعد توپ اولی به هدف خوردند.کبوتر گفت جانمی جان تو شکست خوردی. تاکاشی عصبانی شد و گفت نه سوباسا تقلب کرد اما کبوتر گفت طبق قراری که گذاشتیم تو تعییت نکردی که کدام توپ اول به هدف بخورد. بنابراین تاکاشی زیر لب گفت اگه به قولم عمل نکنم به نفرین بدی دچار خواهم شد.تاکاشی گفت بسیار خب میتونید به راهتون ادامه بدید و بعد از گفتن این حرف دود شد و به آسمان رفت.
سوباسا و کبوتر به راه خود ادامه دادند...
بعد از مدتی به نهر آبی رسیدند که آب با سرعت زیادی جریان داشت و مسیر عبور را دشوار کرده بود.کبوتر بهراحتی عبور کرد اما سوباسا نمیتوانست به آنطرف نهر برود بنابراین کمی فکر کرد و راه حلی به ذهنش رسید. توپ را برداشت و از روی سنگهای خیس شده آرام آرام و روپایی زنان موفق شد تا به آنطرف نهر برسد و باز به راهشان ادامه دادند و کبوتر در راه در مورد نفر بعدی که قرار است با او روبرو شوند صحبت کرد.
آماده باش سوباسا این فرد سرعت بی نظیری داره و تا حالا شکست نخورده ولی اگه تو سریعتر باشی بنده میشی. کبوتر داشت این حرفا رو میزد که به غار دوم رسیدند و داخل شدند.
آن فرد جلو آمد و خود را معرفی کرد و گفت من نیتا هستم معروف به عقاب تیز رو. تو که هستی و اینجا چه میخواهی؟ سوباسا گفت من من داشتم از اینجا رد میشدم و با خودم گفتم بیام داخل غار و با شما مسابقه بدهم. نیتا گفت اما مبارزه با من کار ساده ای نیست.سوباسا گفتم میدونم اما مطمئنم که برنده میشم.نیتا گفت چه مغرور. الان نشانت میدهم.اگه بتونی شکستم بدی میزارم به راهتون ادامه بدهید.
کبوتر گفت روش مبارزه به چه صورت خواهد بود؟ نیتا گفت خیلی سادست. من و سوباسا باید هر کدام جداگانه تا آندرختی که آنجاست با توپ دریبل کنان میرویم و دوباره به نقطه ی اول بازمیگردیم.هرکس زودتر به اینجا برسد برنده خواهد بود اما فراموش نکن اگر ببازی برای همیشه نفرین خواهی شد و تا ابد در اینجا ماندگار.کبوتر به سوباسا گفت او تا حالا شکست نخورده و کار سختیه . تو نقشه ای داری؟ سوباسا گفت گوشت را جلو بیار تا بتو بگویم. اگر در خط پایان موفق نشدم از او جلو بزنم بدون اینکه نیتا بفهمه تکه سنگی رو زیر پای او قرار بده تا لیز بخورد در درینصورت برنده میشم و رفت تا آماده ی مسابقه بشه.
Nitta HayabusaShot.jpg (اندازه: 39.23 KB / تعداد دفعات دریافت: 178) مسابقه شروع شد و هر 2 در رسیدن به درخت مساوی شدند اما در برگشت نیتا جلو افتاد و کبوتر طبق گفته ی سوباسا تکه سنگی رو بدون اینکه نیتا بفهمه زیر پای او انداخت و نیتا تعدلش را از داست داد و به این ترتیب سوباسا زودتر به نقطه ی شروع بازگشت.
نیتا گفت قبول نیست . این تکه سنگ مانع رسیدن من به خط شروع شد. کبوتر گفت طبق قراری که گذاشتیم تعیین نکردیم اگه تکه چوبی زیر پای هر کدام از شما افتاد مسابقه از سر صورت گیرد . بنابراین سوباسا برنده ی مبارزه شد. نیتا کمی فکر کرد و زیر لب گفت اگه به قولم عمل نکنم به نفرین بدی دچار خواهم شد و سپس گفت بسیار خی میتونید به راهتون ادامه بدید و دود شد و به آسمان رفت.
سوباسا و کبوتر دوباره به راه خود ادامه دادند و در راه با درختان توت سر راه سوباسا آب از دهانش جاری شد و با خوردن را آنها گرسنگی و خستگی و توان از دست رفته اش را دوباره بدست آورد و دوباره حرکت کردند.
به راه پله مانندی رسیدند که انتهای آن به بلندترین نقطه ی این سرزمین میرسید.کبوتر اشاره کرد اگر بخواهند به جادوگر بدجنس برسند باید تا بالای این پله ها برسند و رفتند تا به سر اولین پله رسیدند.شخصی کنار پله ها ایستاده بود و گفت من آوویی هستم .شما که هستید و اینجا چه میخواهید؟
سوباسا گفت من باری کاری باید از این راه عبور کنم. آوویی گفت برای اینکار باید اول با من روبرو بشی وگرنه نمیتوانی عبور کنی. کبوتر گفت بسیار خب نوع مبارزه رو تعیین کن. پییر گفت من از بالا رفتن از این پله ها مهارت دارم و اگه تو بتونی منو بدون اینکه توپ به زمین بخورد تا بالای پله ها ببری و شکستم بدی قول میدم بزارم به راهتون ادامه بدید. کبوتر گفت اما سوباسا اینبار دیگه من مطمئن نیستم که موفق بشی.سوباسا باز فکر کرد و به کبوتر گفت من راه حلی دارم. وقتی به آخرین پله رسیدیم بدون اینکه اون بفهمه تکه چوبی رو زیر پای او قرار بده تا من برنده بشوم و بعد شروع به بالا رفتن از پله ها کرد.
stairway2.jpg (اندازه: 9.68 KB / تعداد دفعات دریافت: 164) سوباسا و آوویی هر 2 به آخرین پله هم نزدیک شدند و سوباسا 1 پله عقب افتاد. قبل از اینکه آوویی به آخرین پله برسد کبوتر طبق گفته ی سوباسا عمل کرد و یک تکه پوبی بدون اینکه آوویی بفهمد زیر پای او قرار داد و آوویی لیز خورد و تعادلش را از دست داد تا سوباسا آخرین پله رو هم با موفقیت پشت سر گذاشت.آوویی گفت قبول نیست. این تکه چوب باعث شد تا من نتونم به آخرین پله برسم. کبوتر گفت طبق قراری که گذاشتیم حرفی از تکه چوب زده نشد چون ممکن بود باری سوباسا هم همین اتفاق بیفتد . بنابراین سوباسا برنده است.آوویی کم فکر کرد و زیرلب گفت اگه من به قولک عمل نکنم به نفرین بدی دچار خواهم شد و سپس گفت بسیار خب میتونید به راهتون ادامه بدید و بعد دود شد و به آسمان رفت.
سوباسا گفت خیلی عجیبه ! دیگر اثری از خستگی در من نیست. کبوتر گفت علتش همان توتهای جادویی بود که خوردی و سپس براه خود ادامه دادند.کبوتر گفت بزودی به کلبه عمو جان میرسیم که یکی از بهترین دوستان منه . با کمک اون حتما میتونیم جادوگر بدجنس رو شکست بدیم. سوباسا گفت چطور؟ کبوتر جواب داد بعدا خودت متوجه میشی.
اوناهاش رسیدیم. هی سلام عمو...حال چطوره. هان تویی...خیلی وقته ندیدمت . اینجا چکار میکنی؟ کبوتر گفت میخوام تو را با سوباسا آشنا کنم. عمو جان گفت پس سوباسا تویی؟ خیلی بزرگ شدی؟ سوباسا گفت مگه شما مرا میشناسید؟ عمو جان گفت البته ، من همه چیز رو در مورد تو میدونم و مهمترین چیز اینه که تو فرد برگذیده هستی و به ما در پس گرفتن سرزمینمون کمک میکنی.چند لحظه منو ببخش الان برمیگردم. سوباسا و کبوتر مشغول دیدن اطراف کلبه شدند که بالاخره عمو جان اومد و گفت بیا این کیسه که حاوی 5 قرص شفابخش و جادویی است که با خوردن هر کدام از اینها چنان قدرتی بتو میدهد که بتوانی بر حریفانی که قراره از این به بعد با اونا روبرو بشی پیروز بشی بعلاوه شما به زودی به سرزمین کوهستانی خواهید رسید و به این پالتوی پوست احتیاج پیدا خواهید کرد.بسیار خب حالا میتونید برید و منم برای موفقیت شما دعا میکنم.
سوباسا و کبوتر از عمو جان تشکر کردند و براه افتادند و رفتند و رفتند تا به کوهستانی برفی رسیدند.
همه جا از برف پوشیده شده بود اما تا ارتفاع زیادی بالا نیامده بود.کبوتر گفت کلبه ای که اون روبروست رو میبینی بهتره به اونجا بریم تا با حریف بعدی آشنا بشیم. سوباسا و کبوتر به دمه کلبه رسیدند و در زدند. در باز شد و شخصی بیرون آمد و گفت خیلی وقته اینجا منتظرت بودم سوباسا. بیایید داخل کمی چای بنوشید.سوباسا و کبوتر وارد کلبه شدند و آن شخص خود را معرفی کرد و گفت من ماتسویاما هستم و خیلی وقته منتظر تو هستم.کبوتر گفت تو میدونستی که ما داریم میاییم.؟
ماتسویاما گفت البته خبرا زودتر میرسه مطمئنن افراد دیگر هم از وجود تو خبر دار شدند. سوباسا گفت افراد دیگه؟ ماتسویاما جواب داد بله و قبل از اینکه ما مبارزه رو شروع کنیم کمی از این چای بنوش تا جاییکه قراره بریم احساس سرما نکنی.
سوباسا و ماتسویاما هر 2 از چای نوشیدند و ماتسویاما اونها رو به منطقه ای که دره ی مرگ نام گرفته ، برد.سوباسا گفت شیوه ی مسابقه به چه صورت خواهد بود؟ ماتسویاما گفت اون خرگوش ها رو میبینی که عقابها در کمین آنها هستند؟ ما هر کدام جداگانه باید خرگوش ها رو از دست حمله ی عقاب های مرگبار نجات بدیم و هرکس بیشترین تعداد از خرگوش هت را نجات داد برندست.سوباسا گفت اما چطور باید اینکار را بکنیم. ماتسویاما گفت فقط به سمت عقابی که در حال حملست با توپ شلیک کن ، اونوقت عقاب فرار خواهد کرد.
کبوتر گفت سوباسا بنظر میرسد اینبار موفق نخواهی شد بهتر نیست از کیسه ی جادویی استفاده کنی؟ سوباسا گفت درسته بهتره یکی از اینها رو استفاده کنم و بعد رفت و شروع به نجات خرگوش های بیچاره کرد. در برابر
ماتسویاما گفت اگه بتونی شکستم بدی قول میدم که بزارم به راهتون ادامه بدید و هر 2 مشغول مسابقه شدند.اینکار 1 ساعت طول کشید و فقط یک عقاب باقی مانده بود و ماتسویاما به سمت اون شوت کرد ولی اگه ماتسویاما موفق میشد سوباسا برای همیشه نفرین میشد و تا ابد مجبور بود در سرزمین برفی زندانی شوود بنابراین سوباسا هم به سمت اون عقاب شوت کرد و قبل از برخورد توپ ماتسویاما موفق شد تا آخرین عقاب رو هم شکار کند و به این ترتیب تعداد خرگوش هایی که سوباسا نجات داد از ماتسویاما بیشتر شد. ماتسویاما گفت قبول دارم که تو از من سریعتر بودی لذا به شکست خود اعتراف کرده و میتونید به راهتون ادامه بدید و بعد دود شد و به هوا رفت.
سوباسا و کبوتر هم از اینکه تونستند حریفان قوی رو پشت سر بزارن خوشحال شدند و براه خود ادامه دادند و کبوتر در راه گفت دیگر به مهارت تو ایمان آوردم و فهمیدم که تو همون فرد برگذیده هستی و دیگه شکی ندارم. آنها بالاخره به بیرون از کوهستان برفی و دوباره به داخل جنگل رسیدند.
کمی جلوتر یکنفر مثل مجسمه ایستاده بود و چشم بسته در حال تمرکز بود. کبوتر گفت فهمیدم او چه کسی است . اون جون میزوگیه وازتمام رقیبان قبلی که دیدی کمی قویتره و به استاد طراحی فوتبال مشهوره. سوباسا جلو رفت و اون شخص از حالت تمرگز خارج شد و گفت سوباسا تو هستی؟ اصلا بهت نمیخوره پسر. اگه بتونی شکستم بدی قول میدم بزارم به راه خودتون ادامه بدید.
سوباسا گفت روش مبارزه به چه صورت خواهد بود؟ جون میزوگی به اتاقی اشاره کرد و گفت اگه میخوای از این مرحله پیروز بیرون بیای و دچار نفرین من نشی باید اول از این اتاق که شامل آدمکهای چوبی متحرکه با توپ عبور کنی و در غیر اینصورت برای همیشه مثل این مجسکه که زمانی انسان بود ، اینجا زندانی خواهی شد.
کبوتر گفت اینکار خیلی سخته و تو باید با کمک کیسه ی جادویی این مرحله رو هم پشت سر بزاری. سوباسا گفت اگه مجبور شدم همینکار رو خواهم کرد ولی اول باید با اونا روبرو بشم.کبوتر در آخر اضافه کرد این آدمکهای چوبی خیلی خشن و دارای مهارت بالایی هستند ، پس مراقب باش. موفق باشی سوباسا. سوباسا به اتاق وارد شد و میزوگی دستگاه را راه انداخت.
آدمکها ثابت ایستاده بودند و حرکتی نمیکردند. وقتی سوباسا شروع کرد تا از وسط اونا رد بشه همه ی مجسمه ها شروع به حمله کردند و از چپ و راست تکل میردند تا توپ رو بگیرند. اینکار بارها و بارها تکرار میشد و مجال حرکت رو از سوباسا گرفته بود و فقط تنها کاری که میتونست بکنه جاخالی دادن بود.بنابراین یکی از قرص های جادویی را خورد و احساس نشاط و شادابی و قدرت مضاعف کرد و تونست در یک لحظه چند تا از آدمکها را جا بزاره و به در نزدیک بشه اما آدمکها هم خیلی فرض بودند و از هر طرف محاصرش کردند و هیچ راهی نبود. سوباسا مدام به اطرافش نگاه میرد تا بالاخره متوجه شد تنها راه بالاست ، بنابراین توپ را به سمت بالای سر آدمکها و به سمت در خروجی شوت کرد و حواس تمام آدمکها پرت شد و سوباسا از زیر پای آدمکی که روبروی اون ایستاده بود عبور کرد و با توپ از در خارج شد.
میزوگی و کبوتر شگفت زده شدند و جون میزوگی گفت که این امکان نداره. تا حالا سابقه نداشته چیزی طراحی کنم و اون با شکست کامل مواجه بشه . تو حتما تقلب کردی و من نمیزارم از اینجا عبور کنی اما کبوتر گفت طبق قراری که گذاشتیم حرفی از چطوری بیرون آمدن از اونجا نگفتی و به این ترتیب سوباسا موفق شد.
میزوگی که نمیخواست شکست رو قبول کنه زیر لب گفت اگه به قولم عمل نکنم به نفرین بدی دچار میشوم و چاره ای ندارم و سپس گفت ، بسیار خب میتونید برید اما یادت باشه حریف بدی که با اون روبرو میشی دیگه شوخی بردار نیست و هر کاری کنی نمیتونی شکستش بدی و بعد خندید و دود شد و به آسمان رفت.
سوباسا گفت کبوتر جان ، منظور میزوگی چی بود ؟ کبوتر جواب داد درسته . نفر بدی آخرین نفر خواهد بود. اسمش کاکرو یوگاست.اون کسی است که قبلا از افراد سرزمین ما بوده ولی جادوگر بدجنس اونو شکست داد و وادارش کرد تا برای همیشه اونجا بمونه و دستوراتش رو اجرا کنه.نکته ی جالب توجه اینه که قصر جادوگر در پایین کلبه ی کاکرو واقع شده واین محل طوری ساخته شده تا تمامی سرزمین ما به طور کامل دیده بشه.سوباسا گفت پس بزن بریم تا هر چه زودتر ملاقاتش کنیم و سپس براه افتادند و رفتند و رفتند تا به آخر جنگل و اقامتگاه کاکرو رسیدند و در خانه را زدند.
یکی از خدمتکاران بیرون آمد و سوباسا پرسید ببخشید آقای کاکرو خانه هستند؟ خدمتکار گفت آقا فعلا تشریف ندارن اما اگه میخواهید او را ملاقات کنید به کنار برکه ی آب های نقره ای رفته و در حال تمرینه . سوباسا گفت خیلی ممنون خانم . خدانگهدار.
سوباسا و کبوتر براه افتادند و از روی پلی زیبا عبور کردند تا به برکه ی آب های نقره ای رسیدند و اطراف را برای پیدا کردن کاکرو نگاه کردند.
وقتی سوباسا به برکه ی آب های نقره ای رسیدند کاکرو در حال تمرین کردن بود و اونها مشغول تماشای تمرین کاکرو شدند ...
بعد از زدن آخرین شوت کاکرو ، درخت قطع میشه و کاکرو متوجه میشه که یک نفر داره اونو تماشا میکنه. اومد جلو و گفت سوباسا خیلی خوش اومدی. من منتظرت بودم ببینم این سوباسا که تمام حريفان رو شکست داده کیه و همه از قدرت بازی تو تعریف
Kakero2.JPG (اندازه: 15.06 KB / تعداد دفعات دریافت: 146) میکنند و برای همین داشتم تمرین میکردم تا شکست سختی بهت بدم.
کبوتر گفت سلام کاکرو.....خیلی وقته ندیدمت ، تو از قبل هم مغرورتر شدی.کاکرو گفت درسته ، من امروز میخوام ببینم فرد برگذیده تا چه حد توانایی مقابله با منو داره. پس بیا شروع کنیم.سوباسا گفت باشه قبوله اما اگه من بردم باید بزاری به قصر جادوگر بریم. کاکرو گفت باشه اما اول باید یه جنگ تن به تن داشته باشیم.
کبوتر گفت سوباسا این خیلی خطرناکه باید خیلی مواظب باشی. قدرت اون غیر طبیعیه.
سوباسا شروع به مبارزه کرد.
10 دقیقه از مبارزه ی سوباسا و کاکرو نگذشته بود که کاکرو با شدت بسیار زیاد سوباسا را نقش بر زمین کرد و زانوی چپ سوباسا خراش کوچکی برداشت.کاکرو گفت حالا به مهارت من پی بردی؟
سوباسا دست به کیسه برد و یکی از قرص ها را خورد و دوباره شروع به مبارزه کرد اینبار کاکرو نقش بر زمین شد ولی بلند شد و گفت من به این سادگی ها تسلیم نمیشم و
دوباره جنگ تن به تن از سر گرفته شد. اینبار کاکرو سوباسا رو به زمین زد و دفعه ی بعد کاکرو. ولی سوباسا همچنان اصرار داشت تا به مبارزه ادامه بده و دوباره با قدرت بیشتری کاکرو رو به زمین کوبید بطوریکه از قدرت ضربه به همان درخت شکسته برخورد کرد.
کاکرو بلند شد و در چشمهای سوباسا خیره شد و کبوتر با خود گفت یعنی کاکرو داره به چه چیزی فکر میکند؟ کاکرو پس از لحظاتی سکوت گفت بسیار خب ، از این همه تلاش که انجام دادی و چشمهات میخونم که مصصم به شکست جادوگر بدجنس هستی ، بنابراین اجازه میدهم بری ولی مواظب باش چون جادوگر از منم قویتره.سوباسا گفت آیا راهی هست تا من بتونم اونوو شکست دهم؟ کاکرو گفت فقط اگه شانس بیاری میتونی زنده بمونی ولی من یک راهنمایی بتو میکنم و آن این است که اگر 2 راه بتو پیشنهاد کرد که یکی ازآنها مبارزه با تمام افرادم بصورت یکجا رو قبول میکنی تو نباید بپذیری و بگو فقط با تو مبارزه میکنم.
سوباسا گفت بسیار خب . از کمکی که کردی ممنونم. ما دیگه میریم.کاکرو گفت سوباسا فراموش نکن اگه نتونستی شکستش بدی من در موقع خیلی اضطراری به کمکت میام.
سوباسا و کبوتر براه افتادند تا به قصر جادوگر رسیدند و در باز شد.کبوتر گفت حالا که تا اینجا آمدیم دیگه راه بازگشتی نیست. اگه از این در وارد بشی باید با تمام توان جلوی جادوگر را بگیری وگرنه برای همیشه دچار نفرین بدی خواهی شد.
سوباسا با کمی تعلل جواب داد من راهمو انتخاب کردم. تصمیم دارم وارد قصر بشم و جادوگر را از بین ببرم تا سرزمین شما را پس بگیریم و هر 2 وارد قصر شدند و در بزرگ قصر بسته شد.
Temple.jpg (اندازه: 6.9 KB / تعداد دفعات دریافت: 133)
آنها به مقر اصلی جادوگر رفتند و جادوگر ظاهر شد و خودش را معرفی کرد و گفت اسم من واکیبایاشی حاکم این سرزمین هستم. من سالهاست که منتظر تو بودم سوباسا. کبوتر گفت حاکم ظالم امروز دیگه آخرین روز حکومت تو خواهد بود و سوباسا اینجاست تا انتقام ما رو بگیره. واکیبایاشی گفت شاهزاده خانم وقتی سوباسا رو شکست دادم اونم مثل تو تبدیل به کبوتر میکنم و رو به سوباسا کرد و گفت در افسانه ها آمده که پسری به اسم سوباسا بدنیا خواهد آمد و روزی برای بازپس گرفتن سرزمین کاتاناکا با انجا میاد و موفق میشه جادوگر بدجنس را نابود کند ولی من امروز ثابت میکنم که چنین چیزی حقیقت نداره و سرنوشتم را خودم رقم میزنم.
کبوتر به سوباسا گفت مواظب باش اون خیلی حیله گره و گول حرفای اونو نخور. سوباسا نگاهی به درون کیسه ی جادویی کرد و دید فقط 3 قرص جادویی باقی مانده بنابراین گفت گوش کن واکیبایاشی ، من سوباسا حاضرم با تو مبارزه کنم . حالا روش مبارزه به چه صورت خواهد بود؟
واکیبایاشی گفت من 2 راه پیش پای تو میگذارم ، اول با تمام افرادم یکجا مبارزه کن و دوم مسابقه ی پنالتی که این سخت ترین راهه.
واکیبایاشی گفت بسیار تنها کاری که باید بکنی اینه که از 5 شوت از نقطه ی پنالتی باید 1 گل به من بزنی و اگر موفق نشوی تو را به بدترین نفرین ها دچار میکنم تا برای همیشه در اینجا زندانی شوی. بگو ببینم حالا این مبارزه را قبول میکنی یا نه؟
سوباسا یاد حرف کاکرو افتاد و گفت من فقط با تو مبارزه میکنم. واکیبایاشی گفت خوبه ، از شجاعتت خوشم میاد بعدش وردی خوند تا یک دروازه ظاهر شود و درون دروازه رفت دربرابر
سوباسا پشت توپ ایستاد و اولین ضربه رو زد ولی واکی خیلی ساده توپو گرفت و گفت این که کاری نداشت ميخواستي منو امتحان كني؟ تو باید تلاشت خیلی بیشتر از اینا باشه. سوباسا اینبار یکی از قرص ها رو خورد و دوباره شوت کرد. واکی به سمت توپ خیز برداشت ولی توپ تغییر مسیر داد و داشت گل میشد که واکی باز هم توپو گرفت. کبوتر گفت چه حیف!!! گل نشد.سوباسا قرص چهارمی رو هم خورد و دوباره شوت کرد. باز هم واکی مثل دفعه قبل توپ را گرفت اما اینبار دست چپ واکی کمی صدمه دید و سوباسا متوجه شد.
به نام یزدان پاک