عقیق و ماتسو
یه روز که عقیق داشته توی خیابون راه میرفته میشینه روی یه صندلی کنار ساحل بعد مثه اینکه اونور داشتن فوتبال ساحلی بازی میکردن دخترا
عیقم میه و توی بازی شرکت میکنه همون موقع ماتسو میرسه و تصمیم میگیره که بازی رو تماشا کنه وقتی بازی عقیق رو میبینه میگ وای خدا جون چه خوب بازی میکنه
وقتی بازی به نفع عقیق تموم میشه میاد بیرون و ماسو بهش میگه هی سلام قیق میگه علیک سلام ببخشین شما فک نکنم بشناسمتون
بعد ماتسشو میگه چی تو منو نیشناسی بابا من هیکارو ماتسویاما هستم بازیکن تیم ملی
عقیق میگه وای حالا یادم اومد یهوو همه دوستاشو صدا میکنه و میگه بچه ها این هیکارو ماتسویاماست بازیکن تیم ملی
بعد هم دوستای عقیق میپرن رو سر ماتسو و ماتسو میگه واستا کجا رفتی هوی واستا برین کنار ای بابا
بالاخه به هر دردی بود خودشو میرسوه به عقیق میگه دختر خوشملی هستی
عقیق میگه بله خودم میدونم یهو تیزیشو در میاره میگه ببین خوشگل پسر من ازون دخترایی نیستم که به راحتی به بچه ژیگولایی مثه شما پا بدن افتاد
ماتسو طفلی میترسه اب دهنشو قورت میده میگه ببخشید خواهر محترم اسلام میشه دوستانه با هم قدرم بزنیم
عقیق میگه خیل خوب بیا این شمارمه هر وقت کاری داشتی زنگ بزن
بعد ماتسو ت دلش می گه تا دو دقیقه پیش خواهر محترم اسلام بود حالا داره شماره میده عجب درو زمونه ای شده ها بله دیگه ازون به بعد عقیقو ماتسو با هم دوست میشن و بعد از شناخت هم که منحل به چنتا بوسه ردو بدل کردن میشه با هم دوست می شن الان منو عقیق هوویم با این حال خیلی همو دوست داریم
خیلی عجیبه نه ؟!!![]()
عقیق جون تورو خدا اجازه نگیر بزار تو وبت فقط عقیقا بقیه نه راستی ذکر منبع و نویسنده فراموش نشه
به نام یزدان پاک