اوا اینم داستانی که قولش رو دادم

اوا دوست صمیمی من بود و واکی هم دوست صمیمی ماتسو بود

یه شب مهمونی من آوا رو دعوت کردم تولد پسرم !!!! (تولد پسر منو ماتسو )

ماتسو هم واکی رو دعوت کرد

شب بود یه اهنگ دیسکویی خیلی قشنگ گذاشتیم آوا هم یه لباس خیلی نازی پوشیده بود داشت میرفت که نوشیدنی برداره برای خودش که یهو یه آقایی میخوره بهشو همه نوشیدنی های دست آقاهه میریزه روی لباس اوا

بعد اوا قبل از اینکه یه نیگا بکنه یارو کیه میگه اقا چرا چشاتو باز نمیکنی ببین چیکار کردی  اه.... اه .... اه

بعد واکی که همون آقا بوده دستای اوا رو میگره و بلندش میکه و میگه من واقعا متاسفم بعد اوا میگه معزرت خواهی فایده ای نداره بالاخره که دیگه این لباس تمیز نمیشه

منم اومدم دست اوا رو گرفتمو بردم لباسشو تمیز کردو برگشتیم بعد واکی اومد گفت مثه این که نوبت منه

بعد اوا گفت بله ؟؟؟؟؟

واکی گفت می خوام بران کنم اماده شید بریم بیرون غذا بخوریم

بعد من با عصبانیت به واکی گفتم اهای مهمون منو کجا میبیری ناسلامتی همنجا هم شام میدن

بعد واکی چیزی نگفت و موندن تو مهمونی

سر پزیرایی بودیم که اوا داشت یه ور دیگه رو نیگا میکرد اصلا حواسشم به واکی نبود بز هی واکی می خوست توجه اوا رو جلب کنه دید  نمیشه رفت ایستاد روی صحن گفت می خوام یه موزیک براتون اجرا کنم

بهمه تعجب کردن اوا گفت این یارو قاطی داره ازون موقع هی گیر داده به من

منم گفتم ازت خوشش اومده شک نکن

اوا گفت من که چشم اب نمیخوره ( سخنی از من : از خداتم باشه ..)

واکی شروع کرد به خوندن ::

بیا تو پیشم اوا منم عاشقت میشم اوا میدونی دلم داره واسه تو میزنه اوا بیا بغلم کمرو بچرخونیم بیا بغلم ................

بعد که واکی خوندنش تموم شد من برگشتم به اوا گفت : دیدی گفتم

باز به ماتسو گفتم : یاد بگیر

هیچی دیگه واکی اومدو یه گ برداشتو گرفت سمت اوا و گفت میشه با من دوست بشی خلصه شبش خیلی به ما خوش گذشت

خوب اوا بگو ببنم خوشت اومد یا نه ؟؟

 نویسنده هیکارو فاطمه خودم دیگه